در روزگاران قدیم دختر زیبا رویی بنام کور و پسر رشید و جسوری بنام آراز زندگی می‏کردند . آنها همدیگر را نمی‏شناختند. عاشیق‏ها درباره این دو ترانه‏های دلنشینی سروده در مجالس عروسی می‏خواندند. شهرت این دو جوان در همه جا پیچیده بود. آراز که ترانه‏های وصف حال کور را شنید به دنبال او به راه افتاد. این همدیگر را یافتند و پسندیدند اما جادوگر بدخواه انان را به رودخانه‏های جدا از هم مبدل ساخت. دو رود جدا از هم از میان جنگل‏های انبوه و کوهستان‏های سترگ عبور کردند و در دشتهای وسیع جاری شدند. آنان برای رسیدن به هم جانفشانی می‏نمودند. در این مسیر عاشقان جادو شده دیگری در هیئت رود های کوچک و بزرگ به ایشان پیوستند. کور و آراز رفته رفته خروشان تر می‏شدند. در روزی از روزها دشت تشنه مغان فریاد برآورد و آن دو را به سوی خود فراخواند. پس از چندین ماه دیدار این عاشق و معشوق در خاک مغان میسر گشت. آنان به هم پیوستند و به بی انتهای خزر سرازیر شدند.