افسانه رود ارس
در روزگاران قدیم دختر زیبا رویی بنام کور و پسر رشید و جسوری بنام آراز زندگی میکردند . آنها همدیگر را نمیشناختند. عاشیقها درباره این دو ترانههای دلنشینی سروده در مجالس عروسی میخواندند. شهرت این دو جوان در همه جا پیچیده بود. آراز که ترانههای وصف حال کور را شنید به دنبال او به راه افتاد. این همدیگر را یافتند و پسندیدند اما جادوگر بدخواه انان را به رودخانههای جدا از هم مبدل ساخت. دو رود جدا از هم از میان جنگلهای انبوه و کوهستانهای سترگ عبور کردند و در دشتهای وسیع جاری شدند. آنان برای رسیدن به هم جانفشانی مینمودند. در این مسیر عاشقان جادو شده دیگری در هیئت رود های کوچک و بزرگ به ایشان پیوستند. کور و آراز رفته رفته خروشان تر میشدند. در روزی از روزها دشت تشنه مغان فریاد برآورد و آن دو را به سوی خود فراخواند. پس از چندین ماه دیدار این عاشق و معشوق در خاک مغان میسر گشت. آنان به هم پیوستند و به بی انتهای خزر سرازیر شدند.
كمكي آراز از تاريخ ، ادبيات ،آيئن و سنن محلي آذربايجان با تكيه بر جلفاي ارس سخن مي گويد . تا شايد در اين هياهوي جهاني شدن و فراموشي گذشته و افتخارات آن ،يادگارهاي هزاران ساله پدرانمان را در ياد ها زنده نگاه داريم .از اصالت خود بدانيم وچراغ خودآگاهيمان را فروزان تر كنيم.